|
سلام غریبی آشنا ؟؟
هیچ وقت مثل امشب دلم نگرفته از همه چیز و همه
کس بدم نیومده بود از این ادم ها یا بهتر بگم دخترها
که این قدر بی وفا و سنگ دل هستند فکر می کردم
نازی همون کسی هست که من همیشه دنبالش بودم اما
اون سنگ دلتر از این حرفها بود بهتر بگم بی وفاتر
چرا که من همیشه بهش گفتم که دوستش دارم اما اون
دل منو شکست و دنبال کسی دیگه افتاد نمدونم چکار
کنم مجنون منم چرا که قدم اول برای عاشق شدن
باید مجنون شد من بودم .مجنون برای رسیدن لیلی
سر به بیابان زد و فرهاد ان گدایی در قصر شیرین
دل کوه را میشکافت تا به شیرین برسد و من برای
رسیدن به نازی همه روز و همه شب دنبالش بودم و
همیشه از دور نگاهش می کردم در حالی که اون از
هیچ چیز خبر نداشت و اخرش هم با بی وفایی منو
تنها گذاشت و رفت باشد من مجنونم...؟؟؟؟؟ شاید به
جرات باید بگویم که از فرها د و مجنون عاشق تر
هستم حتی این وبلاک به یاد اون ساختم و تا پایان
عمرم برای او حرفهای دلم را می نویسم تا بدونه که
من عاشق بودم نه معشوق
می دانم روزی باز خواهی گشت زمانی که من کفن
پوش به استقبال تو خواهم امد ببخشید که نمی توان
از شما به نحو عالی پذیرایی کنم من همانم که
حرفاش بوی بچگانه می داد اما صاف و ساده بود و
عاشقانه وقتی خواستی بر سر مزار من بیایی یه شمع
با پروانه روشن کن تا همه بدانند که من مثل پروانه
عاشق شمع بودم ان شمع تو بودی که در طولانی
ترین شب سال سوختی و اب شدی و من مردم؟؟؟؟ای
عزیز
به حرف من گوش کن
دستم را از تابوت بیرون کن
تا همه بفهمند
ارزو داشتم چشمهایم
را باز بگذار بفهمند
که چشم به راه بودم
و به ان نرسیدم
قالب یخی به
شکل صلیب بر مزارم بگذارید
تا با اولین طلوع اب شود
و به جای عزیزی که دوستش دارم
بر سر مزارم گریه کند.      
      
حالا که رفتی خوشحال میشم بعضی وقتها به
وبلاک من سر بزنید و تا ما را از این دلتنگی در بیاورید.
|